تبليغاتX
زمان ما

زمان ما

از هر دری

عقاب ها
روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می كرد و می خواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همين گيرودار عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز درآمد . هنگامی كه ای دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا پهنه ي این سپهر بیكرانه برای هر دوی
اینها كافی نیست؟ بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت آشتي و دوستی بر قرار باشد!! وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در دل كوچك خود تكرار كرد .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

 بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست 

 

 سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

"وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست"

 

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی،مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید! فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست!

محمد سلمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

با چه کسي دوست باشيم و مشورت کنيم؟

روزي عارف پيري با مريدانش از کنار قصر پادشاه گذر مي کرد. شاه که در ايوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود. استاد دستش را به داخل کيسه فرو برد و سه عروسک از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نيستم با عروسک بازي کنم! ” عارف اولين عروسک را برداشته و تکه نخي را از يکي از گوشهاي آن عبور داد که بلافاصله از گوش ديگر خارج شد.
سپس دومين عروسک را برداشته و اينبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومين عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالي که در گوش عروسک پيش ميرفت، از هيچيک از دو عضو يادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : ” جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي که اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را که از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومي دوستي است که همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته ” شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت: ” پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات کشورداري خواهم نمود. “
عارف پاسخ داد : ” نه ” و بلافاصله عروسک چهارم را از کيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: ” اين دوستي است که بايد بدنبالش بگردي ” شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد که نخ همانند عروسک اول از گوش ديگر اين عروسک نيز خارج شد، گفت : ” استاد اينکه نشد ! “
عارف پير پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ” براي بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقيماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: ” شخصي شايسته دوستي و مشورت توست که بداند کي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نکند و کي ساکت بماند
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم  ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند :  او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی  و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

منبع: عصر ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

 خرها و زنبورها

 
  
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند
روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.
از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند
و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را
نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور
را دنبال می کند.
زنبور به کندویشان پناه می برد.

به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید :
«
زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او
بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می
دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و
کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر
عذر خواهی می کند و می گوید:

«
شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور
زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور
را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید:
«
قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم
عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید:
«
می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که
زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

شعری از غاده السمان
شاعری  از سوریه
 
اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

 


سه میهمان ناخوانده

 


زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟
زن گفت: نه.
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.
زن پرسید: چرا؟
 
یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد.
شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
 
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد،
نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟
 
شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود.
در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.
 
زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می
آیید؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

محمد رضا شفیعی کد کنی" :
بخوان، دوباره بخوان
بخوان به نام گل سرخ ...در صحاری شب
كه باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سكوت
كه موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
كه رهگذار نسیمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسی
كه سد بسی بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقه سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی كه بخواند؟
تو می‌روی كه بماند؟
كه بر نهالك بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور
در آن كرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار آینه جاری ست
هزار آینه
به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
كه عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
"پائولو کوئیلو
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 



چهارده مشخصه ی فاشيسم 

 

مطالب زير برگرفته از مقاله دکتر لاورنس بريت با عنوان "کسی اينجا فاشيسته؟" که در مجله "فری انکوری" (جستار آزاد) در بهار 2003 چاپ شده، می باشد

ايشان بر اساس تحقيق روی نظامهای تحت رهبری هيتلر (آلمان)، موسيلينی (ايتاليا)، فرانکو (اسپانيا)، سوهارتو (اندونزی) و حکومتهای بعضی از کشورهای آمريکای لاتين، به 14 مشخصه مشترک تعريف کننده ی اين حکومتها می رسد

اين چهارده مشخصه بشرح زير است:

 

From, Fascism Anyone?, Lawrence Britt, Free
Inquiry, Spring 2003, page 20.
 

1- ملی گرايی، پررنگ، نمادين و هميشگی

1. Powerful and Continuing Nationalism - Fascist
regimes tend to make constant use of patriotic mottos,
slogans, symbols, songs, and other paraphernalia.
Flags are seen everywhere, as are flag symbols on
clothing and in public displays.
 

 2- تحقير و چشمپوشی از حقوق بشر

2. Disdain for the Recognition of Human Rights - 
Because of fear of enemies and the need for security,
the people in fascist regimes are persuaded that human
rights can be ignored in certain cases because 
of "need." The people tend to look the other way or
even approve of torture, summary executions,
assassinations, long incarcerations of prisoners, etc.
 

3- تاکيد بر دشمن (داخلی/خارجی) عاملی برای اتحاد دادن

3. Identification of Enemies/Scapegoats as a Unifying
Cause
 - The people are rallied into a unifying
patriotic frenzy over the need to eliminate a
perceived common threat or foe: racial , ethnic or 
religious minorities; liberals; communists;
socialists, terrorists, etc.
 

4- برتری و تسلط نيروهای نظامی

4. Supremacy of the Military - Even when there are
widespread domestic problems, the military is given a
disproportionate amount of government funding, and the
domestic agenda is neglected.  Soldiers and military
service are glamorized.
 

5- شيوع تبعيض جنسيتی

5. Rampant Sexism - The governments of fascist nations
tend to be almost exclusively male-dominated. Under
fascist regimes, traditional gender roles are made
more rigid. Opposition to abortion is high, as is
homophobia and anti-gay legislation and national 
policy.
 

6- رسانه عمومی تحت کنترل حاکميت

6. Controlled Mass Media - Sometimes to media is
directly controlled by the government, but in other
cases, the media is indirectly controlled by
government regulation, or sympathetic media
spokespeople and executives. Censorship, especially in
war time, is very common.
 

7- حساسيت شديد در مورد امنيت ملی

7. Obsession with National Security - Fear is used as
a motivational tool by the government over the masses.
 

8- درهمپيچيدگی دين با حکومت

8. Religion and Government are Intertwined - 
Governments in fascist nations tend to use the most
common religion in the nation as a tool to manipulate
public opinion. Religious rhetoric and terminology is 
common from government leaders, even when the major
tenets of the religion are diametrically opposed to
the government's policies or actions.
 

9- حمايت از نيروهای صنعتی-تجاری وابسته

9. Corporate Power is Protected - The industrial and
business aristocracy of a fascist nation often are the
ones who put the government leaders into power,
creating a mutually beneficial business/government
relationship and power elite.
 

10- سرکوب نيروی کار  (تشکلهای کارگری، کارمندی، اصناف و ...)

10. Labor Power is Suppressed - Because the organizing
power of labor is the only real threat to a fascist
government, labor unions are either eliminated
entirely, or are severely suppressed .
 

11- تحقير روشنفکری و هنر

11. Disdain for Intellectuals and the Arts - Fascist
nations tend to promote and tolerate open hostility to
higher education, and academia. It is not uncommon
for professors and other academics to be censored or
even arrested. Free __expression in the arts is openly
attacked, and governments often refuse to fund the
arts.
 

12- وسواس و حساسيت در مورد جرائم و مجازات

12. Obsession with Crime and Punishment - Under
fascist regimes, the police are given almost limitless
power to enforce laws. The people are often willing to
overlook police abuses and even forego civil liberties
in the name of patriotism. There is often a national
police force with virtually unlimited power in fascist
nations.
 

13- شيوع فساد و فاميلبازی

13. Rampant Cronyism and Corruption - Fascist regimes
almost always are governed by groups of friends and
associates who appoint each other to government
positions and use governmental power and authority to
protect their friends from accountability. It is not 
uncommon in fascist regimes for national resources and
even treasures to be appropriated or even outright
stolen by government leaders.
 

14- انتخابات دروغين

14. Fraudulent Elections - Sometimes elections in
fascist nations are a complete sham. Other times
elections are manipulated by smear campaigns against
or even assassination of opposition candidates, 
use of legislation to control voting numbers or
political district boundaries, and manipulation of the
media. Fascist nations also typically use their
judiciaries to manipulate or control elections.


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  |